واژه باید خود باران باشد
اینکه شاعر سر دچار دل شود -- -- میشود شد بی تفاوت بی غزل؟
بعد سال ها یک شعر میگذارم که سال قبل نوشته بودم این شعر را مدیون ( گل"پونه") هستم ... میفهمی؟ کاش میفهمیدی! :لبخندت سمناک ترین شاهکار روزگار است پرنده ها را در "کِمایا" در "فروگوسسان" محتاط کرده است ظالمانه زیباست وصنف فلسفه را به سکوت وا داشته است تو قصاب خوب هستی عزیزم فقط بزن لبخند اصلن نکران نباش هیچ اتفاقِ اتفاقی اتفاق نمی افتاد حتا سقوط پرنده ی مسافر جاده های سرگردان شکستن شاخ درخت بیابان میفهمی برای غرق کردن فقط قطره کافی یست ولی ماهی ها بازی با دریا میکند کاش میشد دریا را به بند کشید و به ماهی ها بخشید و ماه را به آن اضافه کرد سرورم! من آتشی که خودش را به امید آتش بس به باد لبخند شما میسپارد تقدیم به رییس جمهور منتخب:حامد کرزی!!! وقتی ساعت گم میکند چگونه بداند از زمان چی بسازد و هنوز که به وقت خزان برگ ها لرزان باد ها از شرق و شمال و جنوب شتابان چگونه بداند وقتی از جاده میگذرم افسری با نگاهی سیاهش صدا میزند "افگانStop" و با اشاره میفهماند از تو هیچ... و چه بداند وقتی از هوا میگذرد و چه بدانم آخرین نشست اش در رو سپی خانه ی کدام شهر است که ساق چنار ده بی شباهت زیباست
این ... تقدیم تان کاش آیینه تنها به دیده گی هایش اکتفا نمی کرد و باران را قطره قطره قطره حتا به قدر قطره می فهمید و تنهایی را به درخت پیوند نمیزد از دل بزرگ پرنده ی مسافرش میامد حبیب بزرگمهر هندوستان"پونه" 7/8/2010 سلام این این وبلاک برای مدتی تعطیل است به امید پیروزی بسی گم میروی خود را ادب کن چو ره گم کرده ای خضری طلب کن "هزار زخم دگر" گزینه شعری عبدالوهاب مجیر یکی از شاعران سر شناس بلخ است. این گزینه در 113برگ و با پشتی زیبا، در بهار 1388 با هزینه عبدالقادر مصباح، از سوی آموزشگاه رشد سریع"یادگار" به چاپ رسید و در بر گیرنده ی 58 تنپوشه میباشد. در سرایش به غزل توجه بیشتر دارد و همچنان در این گزینه یک پارچه غزل مثنوی، هفت پارچه رباعی، یک پارچه دو بیتی و یک پارچه سپید هم چشم را میخورد. در بلخ شعر عاشقانه حکومت میکند و مجیر هم یکی از شاعران عاشقانه سراست که همیشه میخواهد عاشق باشد. گمان میکنم این عاشقانه ها به یک بار شنیدن شاهکار است و به یک بارخواندن نی. این شاهکار ها را گویا پسری 18 یا 20 ساله ی مرتکب شده باشد، به خاطر دختری که دوستش دارد و یا برای پسری که نزدیک دروازه ی مکتب انتظار دوست دخترش را میکشد سروده باشد. بحث خیلی کهنه است که شعر باید مرتکب شاعر شود؛ نه این که شاعر زور بزند و چیز هایی را به نام شعر بیرون بدهد. هرگز هنر را هم برای هنر نمی خواهم؛ اما مخاطب نخست شاعر، باید شاعر باشد؛ نه جوانک های "چهار شنبه بازار". شاعر باید طوری کار کند که یک سروده بتواند چندین مخاطب داشته باشد. هرگز کسی فکر نمی کند که این سروده ها را کسی که دو دهه است کار میکند و سه چهار کودک "گزینه" دارد، مرتکب شده باشد. گمان میرود که شاعر در همان 18 ساله گی مانده و هیچ گاهی بزرگ نشده است. اسحاق ثاقبی جوانیست که بیشتر از یک سال به این سو به سرایش رو آورده؛ اما چه زیبا، صمیمانه و عاشقانه می سراید: سیل آمد و راه رفتنم جور نشد ماهی بگذشت و تار ها تور نشد دیدم که به گریه شیخ با خود میگفت امسال شراب نیست، انگور نشد! عفیف باختری یکی از هم دوره های مجیر است؛ اما به نظر میرسد که این شاعر به مراتب عاشقانه کار میکند؛ طوری که شعر مرتکب شاعر میشود و واژه گان خیلی خوب کنار همدیگر نشسته و یک زنده گی مشترک را باهم آغاز میکنند، که هیچ دست بیگانه ی نمیتواند آنها را از هم جدا سازد: خوشا به حال شما و دو چرخه رانی تان مرا به چرخ زدن روی دار بگذارید و شعر همین گونه که در بیت های بالا میبینیم عاشقانه گفتن هم میخواهد، تنها عاشق بودن کافی نیست؛ باید واژه گان عاشق و معشوق یک دیگر شوند. همان قدر نیازی که یک عاشق به نیم دیگر خود احساس میکند، باید واژه گان همان گونه جدایی ناپذیر باشند. هیچ گاهی منکر شعر عاشقانه نیستم؛ اما از شاعری که شاعر بودن را بر آدم بودن ترجیح میدهد قابل تحمل نیست. باید شاعر بزرگ شود و به چیز های بزرگ تر فکر کند، قله ها را فتح کند؛ نه این که ما شاعران گذشته را بزرگ بشماریم و آرزو کنیم کاش میشد مثل فلان، شعر گفت. هدف شاعر نباید مثل کسی گفتن باشد. من اصلن نمی فهمم در زنده گی شاعر چه چیزی نقش دارد؟ آیا "چشم و نگاه"، یا چند واژه ی کلیشه ی دیگر؟ آیا در زنده گی شاعر " غم نان" هم نقش دارد؟ آیا لحظه ی این خشک سال های پی در پی، این در به دری ها، این انتحارها و انفجارها، این کشته شدن ها و زخمی شدن ها برای شاعر اثر داشته؟ برای مردم افغانستان کدام یک با ارزش تر است: عشق یا زنده گی؟ آیا تا اکنون کسی به شاعر نگفته، منتظر باش که من بگذرم؟ آیا شاعر به تاریخ خود خیانت نمی کند؟ در حالیکه شاعر امروز باید معاصر فردا باشد؛ نه تنها که شاعر، معاصر امروز نیست؛ بل در بعضی واژه گان افراط میکند و بعضی واژه گان و اصطلاحات که امروز در جاده های بلخ گام میزنند و دوشا دوش مردم میروند اصلن در زبان شاعر راه نمی افتد. آیا این بهتر نخواهد بود که ما به اطراف خود نگاه کنیم و از زمانه خود حرف بزنیم تا چشم و نگاه و دل را بار بار تکرار کنیم؟ فرخی چه زیبا می فرماید: من مطمئن هستم که اگر شاعر چشم هایش را یک ذره می شست، به کشف های خیلی خوب دست می یافت؛ اما شاعر خیلی برخورد سطحی با واژه گان دارد. ای کاش شاعر یک ذره به عمق اشیا میرفت؛ تا پیش رفتن! از مقدمه ی این گزینه بر میاید که شعر درد دل است. از این سخن بر میاید که شاعر به ترکستان رسیده. شعر درد دل نیست،شعر اندیشه است، شعر تصویر است، شعر صمیمیت است. به قولی، دل یک چیز خیلی کوچک است نمیتواند تمامیت انسانی را داشته باشد. و هر وقتی که شاعر خواست در کنار دل خود بنشیند و فقط از او بگوید. قسمی که در مقدمه میخوانیم: من از فضاهای هنجار زده ی عشق و اجتماع فاصله گرفتم و کنار دل خود نشستم و با او درد دل کردم. فکر نمی کنم که شعر خواست باشد. مگر شاعری میتواند قصد کند که امروز یک شعر می گوید؟ اگر شعر درد دل است چرا میخواهید شعر تان را مردم بخوانند؟ چرا گزینه هایتان را برای مردم تقـدیم میکنید؟ چرا رفته در خلوت برای دل خودتان زمزمه نمی کنید؟ آشوری عقیده دارد که:شعر "ساحت ویژه ی است از نمود هستی" آیا این نمود هستی را فقط در چشم و نگاه یا دو سه تعبیر و ترکیب تکراری جستجو کنیم؟ فقط همین؟ آیا تمام "چشم و نگاه" های هزار زخم دگر در برابر یک چشم سپهری یک "طفل شیر خوار" نیست؟: چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید. در این شعر، سپهری در پی چه است؟ جز در پی یک حقیقت، آیا چیزی برتر از حقیقت وجود دارد که گام زنان در آن گام زنیم؟ تمامن آسمان هزار زخم دگر در محدوده ی چشم و نگاه و دل است. یعنی جهان بینی شاعر "چشم بینی" است. گویا چیزی دیگر برای شاعر وجود ندارد. و یا شاعر میخواهد با این گونه استفاده های مبتذل از چشم، لقب "شاعر چشم ها" را به خود اختصاص دهد. این هم "چشم" و "نگاه" های این گزینه، شما خواننده گان ورجاوند داوری کنید! که به جز ازچند موردی معدود، چگونه کلیشه ی و تکراری استفاده شده اند: پیش چشمانت، هر عضو وجودم دل شد ص1. من به راهت چشم باشم تو نیایی مشکل است ص9. ولی وظیفۀ چشمان تو من آزاری ست ص13. آنقدر در نگاهم "ممتاز"می شوی ص21. با سحر چشم های تو حل میشود دلم ص22. به پشت چشم تو جادو گارن چه کار زدند ص27. ص30. چشم هایت راحت از آزار می سازد مرا همان ص. چشمانت از بشارت فردا، ترانه یی ست ص31 شبنم افتاده روی نسترن آیی به چشم ص34. مرا پناه بده در پناه چشمانت به سایه سار غزل- شامگاه چشمانت ص37 در غزل بالا ردیف "چشمانت" است در چشم های تشنۀ من آشکار شد ص40 باری بهار باغچه بویم نگاه کن ص57. در غزل بالا"نگاه کن"ردیف است چشمانت از صمیمیت باد ها پر اند همان ص. در موسم آیینه گی چشم تو، بودن ص65. دیریست نخواندم به نگاهت غزل ای دوست ص66. می بینمت که بار دگر با نگاه تلخ در چشم های مردم تکرار میشوی ص74 دو زن مست، دو جادو، دو جدل، چشمانت دو شب سرد، دو بن بست، دو حل، چشمانت در غزل بالا "چشمانت" ردیف است نگاه های مبهم و ترس انگیز ص87. چشم های باید از آهن همان ص. بی هیچ جنگ کشته آن چشم هاستم ص 93 با آهوان مقایسه چشم تو خطاست آهوی چشم های تو آرام و آشناست ص97. بعد از چشیدن از خم سر شار آن نگاه همان ص. هر کس به چشم های تو حیران که از که اند؟ غافل از این که شاعر آن چشم ها خداست همان ص. چشمان تو در سوختن آماده تر از من ص 105. جمع می گردد هوایم از نگاه تشنه ات پیش چشمان تو سیراب و هوایی می شوم ص107. از این که میگویم "چشم" و "نگاه"در هزار زخم دگر زیاد استفاده شده هدفم از کمیت آن نیست؛ بل از کاربرد های غیر هنری آن است. حافظ هم در دیوانش نزدیک به دوصد بار "چشم"را استفاده میکند؛ اما خیلی هنر مندانه؛ ولی در هزار زخم دگر "چشم" و "نگاه" تقریبن به تعداد برگ هایش است. این هم چند بیت از شاعران دیگر: او را به چشم پاک توان دید چون هلال هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست * رواق منظر چشم من آشیانه تست کرم نما و فرود آ که خانه خانه تست حافظ برین چشمه چون ما بسی دم زدند برفتند چون چشم برهم زدند سعدی بعضی اوقات آدم احساس میکند جایی برای کشف نمانده و همین امر باعث میشود که شاعر از تصویر های معمولی استفاده کند؛ اما می بینیم که شاعران معاصر هیچ گاهی تسلیم این گونه حدس و گمان ها نشده اند از همین "چشم" که میگویم در این گزینه خیلی غیر هنرمندانه استفاده شده، باز در شعر شاعر دیگر میخوانیم که چه گونه از چشم استفاده میکند: در بیت زیر سید رضا محمدی، چشم سفیدی را خیلی زیبا به تصویر میکشد، که حتا در ادبیات معاصر ما چنین نمونه ی نداریم: تو مثل سگ هستی چشم هایت از برف است و یا ز دیده چشم تو را کَنده در دهان ببرم فرو خورم تو و ناز تو و ادایت را دل شاعر حتا بر خودش نمی سوزد، از شعر های خودش هم "میزند". برای اثبات این گفته ام به این دوبیت از دو غزل این گزینه نگاه کنید: من شبم تو ماه، اما قسمت ما بی کسی ست از درون ابر ها بیرون نیایی مشکل است ص10. در یافتم، به پنجره تا چشم دوختم این را که هیچ گاه نیایی ... گریستم ص12. درون مایه ی این دو بیت حتا هر دو غزل، یکی است و یکی از انگیزه های خود دزدی هم، بی مضمونی است. هنگامی شاعر چیزی برای گفتن ندارد ناگزیر است به گذشته های خودش یا دیگران رو بیاورد. قسمیکه رضابراهنی میگوید: اگر انسان نخواهد و یا نتواند دوران و محیط خود را بخوبی ببیند، مجبور است بر چیزی که در گذشته سروده شده تکیه کند و از همین رو، گر چه ممکن است گاهی قدرت لفظی اوج بگیرد و قوس صعودی بپیماید، ولی شکل و مضمون و محتوی شعر تنوع خود را از دست میدهد. از بعضی ابیات این گزینه بر میاید که شاعر خیلی از خودش راضی است: بسیار اگر چه شاعر و سر شار و سر کش است در پیش روی تو"حل و مل"می شود دلم ص22. به لاله زار غزل های تازه می بالم ص54. مرا بس است خدایا ز هست و بودِ جهان اتاق و خلوت و سیگار و شعر های خودم ص68. شاعر خیلی بر شعر های خودش میبالد که حتا مقدمه ی این گزینه را با چنین جمله ی آغاز میکند:"شعر های این دفتر برای من بسیار عزیز اند.... شاید یکی از انگیزه های که شاعر هیچ پیشرفت در شعر و شاعری نداشته همین است. در نخستین شعر، شاعر نشان میدهد که ختم است. یعنی چیز تازه برای گفتن ندارد و نیاز به ورق زدن نداریم؛ شاید شعر ها زیبا باشند اما از اندیشه و تصویر و فورم خالی اند و فقط شاعر خواسته، شهر ها و کشور های را که به سیاحت رفته، به روی خواننده گان شعرش بکشد و هیچ کار دیگری، صورت نگرفته: تا از احساس صمیمیت تو پُر گردم پیش چشمانت، هر عضو وجودم دل شد ص1،دهلی "هند"1387. نمی خواهم از سرقت های ادبی حرف بزنم؛ چون در برابر هر غزل میشود نمونه ای آورد. همین بیت بالا را اگر متوجه شویم میبینیم بیدل چندین سده پیش، این مضمون را خیلی راحت بیان کرده است که امروز سایه ی آن بالای شاعر دیگری می افتد: همچو آیینه سرا پای وجودم دل بود بیدل برای مردم اگر لطف تو شود معلوم نمی کنند تعجب به بی قراری من ص3. همین مضمون بالا را شاعر از حافظ گرفته است: شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز هر که دل بردن او دید و در انکار منست حافظ نمی دانم این ها را چه بنامم؟ سرقت؟ توارد؟ یا مشابهت؟ جادو گران هند به حیرت فرو روند تا قصه های یار به آن چشم ها رسد ص6.دهلی "هند"1387 احساس میکنم که بیت بالا تقلیدیست از این بیت قیصر امین پور: صورت گران چین همه انگار خوانده اند زیباشناسی نظری پیش چشم تو قسمی که دکتر زرین کوب درکتاب نقد ادبی خود مینویسد: در هنر، ماده خیلی کمتر از صورت اهمیت دارد. چنانکه پاره یی موم در قالبهای مختلف به اشکال و صورتهای گونا گون در می آید، یک مضمون نیز در اسلوبهای مختلف، صبغه ها و جلوه های تازه یی ممکن است داشته باشد. با اینحال اهمال و اغماض درین مسأله، خطر های اخلاقی و اجتماعی بسیار در بر دارد زیرا مایۀ وقفه و رکود هنر باعث رواج سرقت و طفیلی گری parasitism le در ادبیات می گردد و مانع ترقی و توسعۀ ذوق میشود. هیچ گاهی نمی خواهم مجیر را با شاعران بزرگ مقایسه کنم؛ اما نگرانی من اینجاست که شاعر چه وقت کار های جدی اش را مطرح میکند و چقدر وقت دیگر دارد. تمام شعر های این گزینه به یک منوال به پیش میروند و حتا سروده های را که در بیرون از کشور سروده است با سروده های دیگر در یک حال و هوا است و از سر تا به آخر گزینه هیچ گونه تحول و پیش رفت دیده نمی شود. چه داشتی که شکسته برای دیدارت دلِ چو سنگِ صبوری و بردباری من ص4. آیا از این تصویر در شعر کهن کم داریم؟ شکستن دلی چو سنگ، دل صبور و بردبار؛ چه نیاز است که ما این گونه تصویر های مزخرف را که از سده ها به این سو تکرار شده اند، تکرار کنیم. و یا در بیت زیر: درخت سوخته ام ای بهار بی پایان ز خاطرت نرود روز آبیاری من ص4. بیت بالا یک بیان خیلی ساده و میان تهی است و "درخت سوخته" به درختی گفته میشود که دیگر امید به زنده گی ندارد و از شدت بی آبی خشک شده است. فکر نمی کنم "درخت سوخته"به آبیاری نیاز داشته باشد. میپذیرم که شعر منطق نمی پذیرد؛ به هر حال ترکیب "درخت سوخته" در اینجا خیلی بی جا افتیده است. شاید شاعر خواسته نقیضه گرایی کند! میبینیم که شاعر دیگر از "درخت" چگونه استفاده میکند و این "واژه" باعث کشف چگونه تصویر ها میشود: و شب رسیده ببین از درخت افتاده! دو تا کلاغ، دو تا آسمان، دو دلداده یا: تو زود تر نرسیدی، تو زودتر مردی درخت بودی و از واژه تبر مردی ویا: دو"میم"در وسط قلب،دو کنده کاری چاقو میان قلب درختان به یاد گارنشستن مهدی موسوی نباید شاعر جدی، "بچه گانه" با واژه ها، تصویرها و سمبول ها رفتار کند. در حالی که شاعر عزیز ما این گونه استفاده ها را پست مدرن مینامد! خجالتم که سر و جان فدای تو سازم کم است پیش وفای تو جان نثاری من ص4. مجیر خیلی رفتار" نکتایی دار" با شعر هایش دارد. فکر نمی کنم که دردوستی فقط جان نثاری مطرح باشد: کم است پیش وفای تو جان نثاری من. به گفته ی وزیر دانشمند و والا تبار: قصه ی مفت! چیزی که در ادبیات پارسی دری ما خیلی زیاد بوده و است. باید شاعرامروز یک ذره خود مانی تر حرف هایش را بیان کند و رابطه های منحصر به خودش را دریابد. همین مضمون را مهدی موسوی خیلی صمیمانه تر و امروزی تر بیان میکند به اندازه ی که هر کس زیر تاثیر شعرش میرود و زیبایی را حس میکند: این دل اگر کم است بگوسر بیاورم یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم خیلی خلاصه عرض کنم دوست دارمت دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم مهدی موسوی بسیار اگر تیت و پراگنده گشته ام ص18. شاعر از واژه ی"پراگنده" خیلی زیاد استفاده میکند. آیا شاعر فرق بین "پراگنده" و "پراکنده" را می داند؟ در سروده ی "زنده گی چیست" احساس میشود که شاعر سخت زیر تاثیر فروغ فرخزاد است. جوهره ی شعری و ایجاز کمتر احساس میشود: زنده گی چیست؟غم بیش عذاب بسیار یک ستم، یک هوس گم شده یا یک آزار با این که این شعر پر از احساس بچه گانه است؛ اما کدام سخن تکان دهنده و ناب در این سروده به چشم نمی خورد؛ اگر است، از فروغ است. بهتر بگویم شاعر نتوانسته درست حق این سروده را ادا کند: زنده گی چیست[؟]نمی دانم!از قول "فروغ" کیف هم خوابه گی یی است اگر چه مردار!.. "زنده گی شاید، طفلی ست که بر میگردد" با کمی فرق نه از مدرسه یی، از بازار! دقیقن همان دید که خود شاعر، از زنده گی دارد آنقدر دور از دیدگاه مردم عادی نیست. شاعر میخواهد بگوید زنده گی بازار رفتن و خانه آمدن است: زنده گی کوچۀ "قرغان" و از آن جا هر روز رفتن و آمدنِ شاعر گم کرده قرار از اینکه شاعر تحت تاثیر این شعر قرار گرفته، باعث شده است که ترکیب های خیلی بیکاره در این شعر جای بگیرید: زنده گی کوچه یی بی زمزمۀ امید است نمی دانم این "کوچه یی بی زمزمۀ امید"چه قسم کوچه باشد؟ و از روی کدام زیبایی، شاعر دست به ساختن چنین ترکیب های ناب میزند! ای نو بهار! لاله صحرای تو ستم موسیچۀ "برنده" رویای توستم ص59 در بیت بالا "نو بهار" همان معشوق است و "لاله" خود شاعر؛ اما من به عنوان یک خواننده از یک شاعر جدی چنین استعاره های کلیشه ی را انتظار ندارم. شاعر، سر تا سر خودش را تعریف میکند که من "لاله" صحرای تو استم، موسیچه ی برنده تو استم و چیستم و چیستم ... در غزل "گم شده"، شاعرانه گی سخت گم شده و این غزل که در 15 بیت سروده شده است، فقط در حد گزارشی است که در زنده گی روزانه ی شاعر روی داده است و شرح ناکامی ها، شاد خواری هاو ولگردی های شاعر میباشد. بدون آن که کدام هنر نمای شده باشد. همان تعریف که شاعر از شعر دارد، در این غزل به خوبی مشاهده میشود: از برای شور بای کورۀ آهنگری پیش دکان پدر، لحظه شماری گم شده خنده های مادرم با لطف های خواهرم گوشه های صندلی، نقل و جواری گم شده برف بازی های من آن روز های نازنین د رمیان صنف و اطراف بخاری گم شده ... چاکلیت شیری دکان چوبی "منان" برفک"ماما نبی"، منتوی "قاری" گم شده... زیر توت پیش روی خانۀ ما، چاشت ها چال بازی های آن مرد مداری گم شده صحن دانشگاه، "استاد"لسان خارجی نمرۀ چانس دوم، جنجال و زاری گم شده در یکی از بیت های این غزل شاعر اعتراف میکند که بی قراری گم شده؛همان بی قراری که بعضی اوقات شاعر را به شهود و شعور میرساند: خانه،خلوت، پنجره، دل، چای، سیگار و قلم این همه هستند اما بی قراری گم شده ص69، 71. این هم چند بیتی که نشان میدهد شاعر روز به روز ازشیفته گی و شهود دور میشود و آهسته آهسته نسبت به شعر بی تفاوت تر عمل میکند: برای بوسۀ دیوار معبد امید ص38. دو زن مست، دو جادو، دو جدل، چشمانت دو شب سرد، دو بن بست، دو حل، چشمانت ص76 . تف به این زنده گی بی مزۀ بی مفهوم تف به این روز و شب تلخ و سیاه و موهوم... ص.78 ... با تمام این که شعر مجیر از نگاه درون مایه تهی است، جهش ندارد، تصویر ها انکشاف داده نمی شوند، تازه نگری ندارد و بلاخره اشعارش هیچ گونه پیام را حمل نمی کند. با این حال هم چیزک های دارد که ما را امید وار میسازد که مجیر ورجاوند در مسیر شاعر شدن گام میگذارد. برای اثبات این حرف هایم: گر خواستم ز میوۀ ممنوع بوسه ات از من مکن گلایه که فرزند آدمم ص18. پا شدم پشت تو پا تا سر و یک دست دعا در پی ات گم شده گمراه خدا میداند ص50. کفش آواره تر از باد به پایم دادی ص63. او حرف میزند و تو افگار می شوی * می بینمت سپس که دلت را میان قفل میمانی و روانه بازار می شوی ص75. از دیدگاهم این ها از بهترین کشف ها، تصویر ها و ترکیب های اند که در این گزینه وجود دارند: ترکیب"میوۀ ممنوع بوسه" و پیوند آن با آدم. "کفش آواره تر از باد" "حرف زدن و افگار شدن" "ماندن دل در میان قفل" در فرجام این نوشته، عمر دراز و شاعرانه برای این شاعر گرامی آرزو دارم و همیشه نگاهش را در جستجوی تصویرها و کشف های تازه میخواهم. تا درود دیگر بدور حبیب بزرگمهر فرشته ها فقط به قلم ... فکر میکنند و من به کاغذ باکره که هیچ رنگی، دامنش را نیالوده است که نمی داند که سرخ چه!؟ چه زرد است!؟ به کاغذی فکر میکنم که به هیچ نقاشی به هیچ شاعری به هیچ... فکر نکرده است به کاغذی .... که ماه بر سپیدی اش رشک میبرد سرقت های "بی ادبانه"ی ادبی شهر پُر "از شاعران شعر" دزد هم بدزدد، هم بخواهد دست مزد "خار های حسود" نام گزینه ی شعری "سهراب سیرت" شاعر جوان بلخ است.این گزینه در 109 برگ و دربرگیرنده 60 عنوان شعربا مقدمه ی ستایشی و جالب از وهاب مجیر در بهار 88 با دوستان شعر دیدار کرد. بیشترین تنپوشه ها را غزل تشکیل میدهد. وهمچنان در این گزینه چند پارچه کوتاه و سپید هم چشم را میخورد. نخستین باری که این گزینه را دیدم؛ طرح پشتی آن به نظرم آشنا آمد؛ احساس کردم که شاید این را جای دیگر نیز دیده باشم.سپس متوجه شدم که آن "طرح" را در رایانه ام دارم. با این همه در این گزینه از "طرح پشتی" که سرقت شروع میشود تا.... فقط یک بار این گزینه را خواندم و به نظرم رسید که شاید این شعر ها را از نشانی های مختلف خوانده باشم. همین احساس مرا ناگزیر ساخت؛ تا ریشه یابی کنم. به راستی، به زودی یافتم که سیرت نه تنها یک شاعر خوب؛ که یک سارق خوب نیز است. سیرت در شعر هایش همیشه از عاشقی تمثیل میکند که در غم معشوقش هر روز می میرد، نمی خواهم از شخصیت سیرت حرفی داشته باشم؛اما به عنوان یک خواننده، هیچگاه از خواندن شعر های این گزینه دگرگون نشده ام و شاید عمده ترین دلیلش این باشد که تا اکنون دست فرهیخته ی شاعر، به کدام کشف و تصویر چشم گیرو بکر نرسیده است! در این گزینه، یک نوع عشقِ تحمیلی حاکم است. و سیرت هنوز از تیر مژگان حرف میزند. اگر چه خیلی کوشش شده که از زبان استفاده درست صورت بگیرد، اما این راه به ترکستان رفته: ارچند ابروان تو تیغ کشنده اند خار های حسود،ص45. ویا: با ابروان در هم خود، جفت مار مست با مژه های خم خم خود نیش چشممی همان اثر، ص56. کمی بخند به سویم گلی نثارم کن همان اثر، ص 63. هیچ گاهی قصد و ادعای نقد را ندارم، فقط میخواهم به عنوان یک علاقه مند "سر سنگ" شعر، چیز هایی بنویسم که ذهنم را درگیر کرده است. دقیقن نمی دانم چی باعث شده شاعر دست به سرقت های "بی ادبانه"ی ادبی زده؛ اگر یک ذره صداقت در این گزینه می بود، شاید نمونه ی خوبی برای شعر پارسی دری به ارمغان می آورد. قسمی که در مقدمه ی این گزینه، در مورد تاثیر پزیری سیرت از "حافظ" اشاره شده، همان گونه ازهر شاعر دیگر؛ مصراعی، بیتی، ترکیبی، یا تصویری... به چشم میچرخد. با مطالعه ی اندکی که دارم متوجه چیزهای در این گزینه شده ام، که خدمت خواننده گان ورجاوند پیشکش میکنم: گفتم که خلوتی بگزینم ولی نشد با یار لحظه یی بنشینم ولی نشد جلاد،یا شفاگر غم های من شود آن شد در این معامله اینم ولی نشد هما اثر،ص28. غزل بالا سخت متاثر از غزل "اسدالله فرهاد(یوسفی)"است نمی دانم که این یک استقبال است یا شاعر "زده"! گفتم دلت به دست بگیرم ولی نشد وقتی که می شکست بگیرم ولی نشد دال مثل دلتنگی،ص 25. ای گل!پرنده های هوا عاشقت شده موسیچه های کوچهء ما عاشقت شده در بار کرده می گذری از حدود شهر در شهر هر که دیده ترا عاشقت شده خار های حسود، ص 44. زمانی که ما نام از پرنده میبریم حتمن تصویری از پرنده در پیش چشم ما ظاهر میشود که در حال پر زدن است. سخنم اینجاست که شاعر چگونه "پرنده های هوا" را استفاده کرده.حتمن شاعر فکر کرده کدام نوع پرنده های زمینی هم وجود دارد. شاید هم ماکیان!... نکته ی دوم این است، که این غزل تمامن حال و هوای غزل فاضل نظری را دارد.قاعده بر این است که اگر شاعری، در استقبال شعر شاعری دیگر میبراید. باید شعر دومی برتر از شعر نخست باشد؛ زیراکه شاعردومی، تجربه ی شاعر نخست را با خود نیز دارد. ولی این سروده، استقبال نیست بل خود شعر است اما با اندگی نا رسایی: با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است... ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است! نظری،فاضل.گریه های امپراتور امروز هم به یاد دو چشم تو شام شد شب نیز با خیال تو خواهد تمام شد خار های حسود، ص 48. این بیت را به گونه ی تصادفی درلا به لای "وبلاک" ها خوانده بودم، اما با اندگی تغییر در نام شاعر و با پس و پیشیی بعضی واژه گان: امروز هم به وعده ی وصل تو شام شد عمرم به وعده های دروغت تمام شد فتحعلی شاه اصلن نمی فهمم "سیرت" چرا دست با این همه بی توجهی عمدی میزند؟ آن هم در روز روشن! یا فکر میکند تمام مردم مثل او می بیند؟ بیت زیر راشاید صوفی عشقری از "خار های حسود" سرقت کرده باشد! خود را نگاهدار که افگار میشوی هر جا هزار خار نگهدار یک گل است خار های حسود، ص 68. و عشقری سروده است: دل من رفتن گلشن نمی خواهد درین دوران که بر دور سر یک گل هزاران خار پیچیده کلیات صوفی عشقری، ص 151. در واقع کشف، روشن کردن رابطه میان پدیده هاست هرچند این کشف از نشانی صوفی عشقری هم، کار چندان تازه ای نیست؛ ولی نمی دانم سهراب با چه مراد این تکرار را تکرار کرده است. کی سبزمی شود گل دیدار بین ما؟ خار های حسود، ص 50. یار رفته ست و کنار از گل دیدار تهیست کلیات قهار عاصی، ص213. اکنون شما بگویید که کی حق "گل دیدار" را اولتر و بهتر ادا کرده است؟ در غزلی زیر نام "اخبار" شاعر چنان خنثا گرا و منفعل است که پی مردمان کثیف را دنبال میکند. در حالی که باید مردم از پی شاعر برود. این سروده با ردیف "عادت میکنی" سخت نشان میدهد، که شاعر تسلیم نا هنجاری ها شده و بیداد گری های عریان را میپزیرد. در حالی که باید شاعر نخستین کسی باشد که علیه بی عدالتی ها بشورد و از دیوار های استبداد بالا برود و سد ها را از سر راه خود بردارد. چه بد تر اینکه شاعر خودش خار میگردد و با دیوار عادت میکند! خار می گردی و با دیوار عادت میکنی خارهای حسود،ص 14. یادت کتاب زنده گی ام را به آب داد همان اثر، ص34. به نظر من از این به آب دادن ها زیاد شده، اگر ما امروز میخواهیم کاری کنیم باید آب را به گُل بدهیم، نه اینکه هنوز، "گل را به آب بدهیم. به آب دادن کتاب هم کدام زیبایی هنری ندارد.چنانکه وزیر والا تبار فرهنگی نیز چند ماه پیش، صدا ها جلد کتاب را به آب داد، که به جای زیبایی، جنجال را بر انگیخت. صدها دل از صمیمتت باغ- باغ بود خار های حسود، ص37. در این مصراع "صمیمتت" مشکل نوشتاری و تلفظی دارد .که باید اینگونه نوشته میشد: "صمیمیتت" چه هوایی، چه درختان چناری، چه گلی! همان اثر،ص 25. من یقین دارم که همه، حشو درخت را در کنار چنار متوجه شده اند. و منظور سهراب از چنین مصراع ها و بیت ها چی بوده؟ و چگونه مرتکب این گونه شاه بیت ها شده! چيز هایی مثل این گونه حشوها، باعث شده که این گزینه آسیب پذیرترشود. ای گل! به خار های حسودت بگو که هیچ- ترسی ندارم از دو سه خارِ خلیدنت همان اثر، ص 41. "خار های حسود" که نام این گزینه نیز است از بیت بالا گرفته شده جالب اینجاست که مشخص نیست از روی کدام زیبایی این نام باید انتخاب می شد. در حالیکه در کنار "خار" واژه ی "حسود" حشو است. اصلن چیزی نو تر از" خار های حسود " در این مجموعه پیدا نمی شد که این گونه... ؟ با آنکه در مصراع دیگر این بیت "خار" باز هم تکرار میشود که به نقل از داکتر بزرگ امید، اگر به جای "خار" "بار" استفاده میشد، از یک سو غزل از یک "خار" در امان میماند و از سوی دیگر مصراع زیباتر میشد: ترسی ندارم از دو سه خار خلیدنت در کل دایره ی واژه گانی این گزینه خیلی محدود وکم پهناست. اما نمیدانم که در "گل" و "خار"چقدر جای کار کردن مانده؟ که بیشترینه واژه گان محوری این گزینه را "خار" و "گل" تشکیل میدهد؛ بدون این که کدام نوآوریی صورت گرفته باشد: خار میگردی و با دیوار عادت میکنی همان اثر،ص 14. بیاکه تشنه ترازخارهای صحرا یم همان اثر،ص20. چگونه بی غم و راحت بخوابم ای گل من؟ پر است بالشم از خار تو در این شب ها همان اثر،ص،22. چه هوایی،چه درختان چناری، چه گلی! همان اثر،ص 25. گل های سرخ و زرد بچینم ولی نشد همان اثر،ص29. گل گفته اند،ذهن نیشنم ولی نشد همان اثر،همان ص. لطف هزار گل به نگاهت نمی رسد همان اثر،ص 32. هر گل که بی نصیب شود از هوای تو همان اثر،ص 33. صد ها پرنده کشتۀ گل های چادرت همان اثر،ص37 بگذر از این غرور،گل مهربان!چه سود- همان اثر،ص39. ازجان زخم خوردۀ من خار چیدنت همان اثر، ص40. ای گل!پرنده های هوا عاشقت شده همان اثر،ص44. ای گل به خار های حسودت بگو که هیچ ترسی ندارم از دو سه خار خلیدنت همان اثر، ص41. مانند گل نگو که دگر بر ملا شده همان اثر،ص47. کی سبز میشود گل دیدار بین ما؟ همان اثر،ص50. کاریده رنگ_رنگ "شتر خار" بین ما همان اثر، ص51. گل کند باغ انار از هوس رخسارت همان اثر،ص55. گل نسرین سر تو باز چه روز آورده است همان اثر،ص59. ای گل! من ازتو ام-من مجبوراز خودت! همان اثر،ص60. برمن بس است آن گل بالا بلند شهر همان اثر،ص61. کمی بخند به سویم گلی نثارم کن همان اثر،ص63. تو آفتاب پرستی، گلی همیشه بلند همان اثر،ص67. کسی دگر نکندصاحبت شود، گل من! همان اثر،همان ص. امروز روز دیدن رخسار یک گل است همان اثر، ص68. دراین غزل ردیف " یک گل است" است تا چند چشم های مراخار یک گل است؟ همان اثر،ص69. زنده گی بایک گل، شیرو شکر کرده مرا همان اثر،ص71. آغاز شده جشن تو، گلدختر نو روز! همان اثر،ص78. ای گل!نفس کشیدن بیخار مشکل است همان اثر،ص87. چار سویش را "گلِ لبخند"می پاشید لیلا همان اثر،ص91. نی از گل باغ ها کم استی ای دوست همان اثر،ص98. گلی را دید و درد انگیز گردید همان اثر،ص100. گلی در دلم جا گرفته ...خار هایش همان اثر،ص103. سیرت در ص 96 مینویسد:"از میان یکی از غزل ها خواستم فقط این بیتش را در این مجموعه جا دهم". آروزی دیدنت را دل فقط یک بار داشت باز دیدم خواست های این گدا تکرار شد اما احساس میکنم که خیلی از غزل ها در این گزینه باید با چنین سرنوشتی دچار میشد. اگر سیرت در غم شهرت نبود، می دانست که اکنون وقتی مناسب برای چاپ کردن این گزینه نیست. نمیخواهم این نوشته را به درازا بکشانم؛ اما پیش از پایان این نوشته، میخواهم چیزکی پیرامون ستایش نامه آقای بنام روح الله تشنه نیز بگویم. در همین نزدیکی ها گاهنامه ی بنام "پرند" به دستم رسید. توجه ام را عنوان "پرست بالشم از خار تو در این شب ها" به خود جلب کرد. خیلی شتابان رفتم داخلی نوشته و "تشنه وار" خواندم. و این نوشته با بیت از صائب شروع شده بود: صائب دو چیز می شکند قدر شعر را تحسین بد تمییز و سکوت سخن شناس نتوانستم تشخیص بدهم که "آقای روح الله تشنه"نویسنده ی این نوشته از کدام جمله است. اگر آقای تشنه سخن شناس میبود کم از کم در پهلوی برخی از خوبی ها، که بی گمان این گزینه برخوردار است؛ کاستی هایی را هم باز تاب می داد. سپس اندیشیدم که شاید این نوشته سپارشی باشد. آقای "تشنه" تا به حال نتوانسته درست خواندن و درست نوشتن را یاد بگیرد. و نمیتواند بعضی مسائل را هضم کند. و در این نوشته هم همان گونه که شعر را خوانده همان گونه نوشته: بی غمی هم بسیار زنده گی بوده است! در "خار های حسود" من چنین چیزی را نیافتم. اگر آقای تشنه با وزن یک ذره آشنایی میداشت؛ هرگز چنین خطای را مرتکب نمی شد. و چیزی جالب تر از همه پا ورقی مصراع بالا بود: (همان ص 24 همان اثر) تا به حال اینگونه پا ورقی را ندیده بودم . چقدر درست می فرماید شاعری: "مگس زنبور را، شاهین زرین بال می بیند" و چیز های که دراین نوشته به عنوان حسن آورده شده اند کدام ارزشی هنری ندارند. یا چیز های اند که در این گزینه اصلن دیده نمیشوند: ماه سربلند، آبروی مهتاب، خار های حسود، سوزن نگاه وبلا خره چیزی که من اصلن در این گزینه نیافتم: "چشم پیاله های تهی"بود کم ما و کرم شما 10/07/88 تو باشی ماه! آغوشت وطن باشد و تن های که تن تن در اتن باشد منم شه زاده و خوش بخت میگردم اگر آن دست ها "بالشت" من باشد میان لاله های شادیان تنها - - دلی دنبال ماه یاسمن باشد همان اول که شک کردم که خورشیدی نوشتم سر نوشتم سوختن باشد من و این آستین کهنه ام، بگذار... بهاری ها پی هر پیرهن باشد مرا با قصرو باغ و موبل کاری نیست اگر چشم تو جای زیستن باشد لطفن به این نشانی هم سر بزنید. اسحق ثاقبی و این هم دو شعر تازه ۱ آنگاه که یک تکه سیاهی بر قصر سفید مستقر است خار بوی گل میدهد و او ... با همتای امریکای اش پیاله را به سر به سر سلامتی خدایان ناتو به سر می کشد درخت انتحار میکند و پرنده آشیانه اش را روی شاخه ها ماین میسازد و من در خواب، خواب میبیند که خواب میبیند پشک را موسیچه با گلوله دنبال میکند.
سلام دوستان عید مبارک از این پس نام وبلاکم (واژه باید خود باران باشد)خواهد بود و این هم یک شعر چشمه را آتش می زنند تا جنگل آتش بگرید تا پرنده گان جنگل به جنگل مهاجر مهاجر و پشک ها نیم شب درخت ها را تلاشی میکنند مبادا مهاجر ی آشیان داشته باشد شیطان بزرگ وسوسه میکند آنکه را که شیطان رجیم میخواند و... چشمه را آتش می زند
گل "پونه"
حبیب بزرکمهر "پونه"
سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر
از نگاه خود بپرس او را چه جادویی ست، که
حبیب بزرگمهر
| Design By : Night Melody |


